عمومی

«آنجا صحنه‌هایی دردناک‌تر از جبهه دیدم»

دانشجویان دهه 1960 روزهایی را به یاد می آورند که با ارسال قلک های خود ، کمک های مالی خود را به بانک خوک رها کردند.

به گزارش تیتر نیوز ، روزنامه “جوان” در ادامه نوشت: در روزهای سرد زمستان ، مدرسه بوی کشمش ، لوبیا و نبض می دهد. دانش آموزان اگرچه لوبیا را برای تهیه آش برای خود به مدرسه آوردند ، اما برای کمک به چهره یک کیسه سوپ با سکه های 2 تا 5 تومانی خریداری کردند و آن را با همکلاسی های خود تقسیم کردند. نمونه بارز این حمایت از جبهه ، مدرسه زینبیه در شهر مرکزی استان آذربایجان شرقی بود که در فوریه ، فوریه توسط نیروهای بعث عراق بمباران شد و باعث کشته شدن مردم منطقه و زخمی شدن بیش از 100 نفر شد. دانش آموزانی که این مدرسه را مرکز خود می دانند و اگرچه این احتمال وجود دارد که مبارزان باتیست شهر آنها را بمباران کنند ، اما هنوز نمی خواهند قلعه خود را تخلیه کنند. آنها به مدرسه رفتند و دیگر هرگز به خانه برنگشتند. یکی از این دانشجویان شهید “شهلا تانی” است که در پشتیبانی از جبهه فعالیت می کرد. در زیر داستان “بهروز تانی” ، برادر این دانش آموز شهید مدرسه زینبیه را می خوانیم.

او تنها خواهر ما بود

ما پنج برادر هستیم و شهید “شهلا تانی” تنها خواهری بود که خیلی دوستش داشتیم. در طول 19 سال زندگی خود که از خدا دریافت ، هیچ وقت به ما احساس ترحم نسبت به او نداد. حجاب همیشه در راه است و مسائل ایدئولوژیک سر جایش است. او چنان به حجاب اهمیت می داد که هرگز از خانه بدون چادر بیرون نمی رفت و حتی برادرش روبروی من روسری سرکه به سر داشت. شهلا در جریان انقلاب 11 ساله بود و همراه با مردم در اعتراضات علیه رژیم پهلوی شرکت کرد. وی پس از انقلاب نیز در نمازهای کامل ، نماز جمعه ، جلسات بسیج و بسیاری از مراسم مذهبی شرکت کرد. من از سال 61 وارد سپاه شدم و زمان زیادی را در مقابلمان سپری کردم. شهلا به ما روحیه داد. او در خانه برای مبارزان روسری و کلاه می بست. او نیز از ما مراقبت کرد و یکی از دوستانش را برای ازدواج به من معرفی کرد.

قبلاً پشتیبانی شده است

مدرسه دخترانه زنگبار نزدیک خانه ما بود. با توجه به فعالیتهای انجام شده در این مدرسه ، محل پشتیبانی جنگ و نبرد شد. در طول مدرسه و فعالیت های فوق برنامه ، دانش آموزان به کارهایی مانند بافتن دستمال و کلاه برای مبارزان ، بسته بندی لوازم ضروری صورت ، ساخت لباس ، آشپزی سوپ و جمع آوری کمک های مالی مشغول بودند. در طول جنگی که رژیم بعث علیه عراق به راه انداخت ، من با دو برادر کوچک ترم در جبهه ها بودیم. پدر من نیز در Asalia کار می کرد. وقتی از ابتدا به شهر مرکزی آمدیم ، دیدن فعالیت های مردم به ویژه فعالیت های دانش آموزان برای ما جالب بود. شهلا علی رغم فعالیتهایی در پشت خط اول ، با دانش آموزان مدرسه زینبیه کار فرهنگی انجام داد.

با کمک آجر خون بدهید!

در عملیات کربلای 5 ، به دلیل کمبود خون برای رزمندگان مجروح ، یک سازمان اهدای خون برای اهدای خون به مدرسه زنگبار آمد. خواهرم شهلا از نظر جسمی ضعیف و ضعیف بود. او برای اهدای خون در صف دانشجویان ایستاده بود. وقتی صحبت از شهلا می شود ، بعد از اضافه وزن به او گفته می شود که به دلیل کمبود خون نمی توانید خون اهدا کنید. شهلا از این موضوع ناراحت است و برای حل این مشکل ، چند تکه آجر در اتاق می گذارد تا چاق شود و خون بدهد. مردی که آخرین بار به شهلا گفت که نمی توانید کمک کنید خون یادداشت کند که او وزنه می زند و می بیند که شهلا چند آجر در کیف خود گذاشته است. این مرد از اهدای خون خواهرم جلوگیری می کند. شهلا که عصبانی بود به آنها گفت: “شما از من خون نگرفته اید ، اما من سرانجام خون خود را برای این انقلاب خواهم داد.”

جشن در رنگ خون

در دوم فوریه سال 1986 ، یک روز قبل از بمب گذاری در مدرسه زینب ، یک جشن تولد برای دوست شهلا برگزار شد ، که توسط بعثی ها در وسط شهر بمباران شده بود. شهلا بعد از اطلاع از این ماجرا گفت: “کاش به جشن تولدم می رفتم و شهید می شدم.” در همان روز ، در یازدهم بهمن ماه ، مناطق مختلف توسط جنگنده های بعثی بمباران شد. دشمن حتی اعلام کرده بود که یک مدرسه راهنمایی را بمباران می کند. با توجه به اینکه بهمن ماه مه سالگرد ورود امام خمینی (ره) به ایران بود ، شهلا اصرار داشت که برای بزرگداشت این مراسم به مدرسه برود. برای جلوگیری از رفتن شهلا به مدرسه ، مادرم او را به اطاق همسایه منتقل كرد تا فرار كند و به مدرسه نرود ، اما شهلا از پنجره دوید و به مدرسه رفت ، زیرا شهلا معتقد بود كه مدرسه اصلی ترین مركز ماست و ما. قلعه ما را نمی خواهم. خالی بگذارید مادر مرحومم توضیح داد که فکر می کردم شهلا در استخر است ، تحمل نکردم و برای دیدن او به آنجا رفتم. در را که باز کردم ، دیدم شهلا از پنجره بیرون می دوید. با دیدن این صحنه دلم سوخت ، چون شهلا شب قبل به من گفته بود که مرا ببخش! من نگران بودم که ممکن است اتفاقی برای تنها دخترم بیفتد.

صحنه های دردناک تر از چهره

در 3 فوریه ، من در وسط تعطیلات بودم. به دلیل انفجارهای روز گذشته ، ما نگران وضعیت شهر بودیم. صبح ، نامزد من مد مدنی و خواهرم شهلا به مدرسه زینب رفتند تا اینکه دیدیم مبارزان باتیست در آسمان شهر و سپس صدای انفجارها. شبه نظامیان باتیست مدرسه زینبیه ، دبستان ثارالله ، ساختمان سپاه و یک بیمارستان را بمباران کرده بودند. در اثر انفجار شیشه های خانه ما خرد شد و مادرم نیز برق گرفت. مردم در محل انفجار جمع شده بودند. خانواده های دانش آموزان برای دیدار فرزندان خود به این شهر آمده اند. شهر پر از دود و آتش بود. فریاد مردم از همه جا به گوش می رسید. از طرف دیگر ، جنگجویان باتیست برای ایجاد رعب و وحشت به پرواز در فراز شهر ادامه دادند. برق و تلفن نیز قطع شد. من بلافاصله به مدرسه زینب رفتم. حیاط مدرسه خراب بود ، تانکر سوخت شکسته و سوخت و خون دانش آموزان از حیاط مدرسه ریخته شد. شهدا را در یک طرف حیاط جمع کرده و مجروحان را به بیمارستان منتقل کردند. من در حیاط مدرسه و در میان مجروحان به دنبال نامزد و خواهرم می گشتم. خانم مدنی را دیدم که زخمی شده بود. از شهلا درباره او س askedال کردم و او گفت که فکر می کند شهلا شهید شده است. شهلا برای پناه بردن به پشت تانکر سوخت رفته بود اما دستش توسط شال قطع شد. در حیاط مدرسه دانش آموزی دیدم كه یكی از آنها درمانده بود ، یكی از آنها پایتان را خم كرده بود ، دانش آموزی را دیدم كه بدن او در دیوار تكه تكه شده و بدن دانش آموز دیگری به داخل درخت پرتاب شده بود. مجروحان به بیمارستان منتقل شدند. در بیمارستان هیچ تخت خالی نبود. مردم هر کاری از دستشان برمی آمد انجام دادند. من 55 ماه در خط مقدم بودم. دوستانم در مقابل چشمان من شهید شده اند. یکی با چاقو به سرش ضربه خورده بود ، دیگری در میدان من ظاهر شد ، اما صحنه هایی که در مدرسه زنگبار دیدم دردناک تر از صحنه های قبل بود. پدرم در Asalia کار می کرد. خطوط تلفن و برق قطع شده است. سه روز پس از این حادثه ، در تلویزیون اعلام شد که شهر مرکزی توسط شبه نظامیان باتیست بمباران شده است. پدرم با شنیدن این خبر از خواب بیدار شد و فهمید که تنها دختر خود را از دست داده است.

کفن به جای لباس عروس

بگذارید نکته ای از شهلا را برای شما بگویم که یکی از همسایگان ما به خواهرم پیشنهاد داد و خواهرم پاسخ مثبت داد. آقای داماد نیز رزمنده ای بود که 40 روز پس از شهادت شهلا چهره به چهره به شهادت رسید و جسد وی مفقود بود. من نمی دانم فلسفه شهادت چیست؟ بهترین دوستانم در چهره شهید شدند اما اتفاقی برای من نیفتاد. ما سه برادر در مقابل هم هستیم و فکر نمی کنیم شهلا شهید شود اما شهید شد.

انتهای پیام